تبليغاتX
مرد تنهای شب
مرد تنهای شب
a lone man to night

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاپ کرد ‌، سنگ غرق شود ،نه اینکه تو متلاطم شوی

TinyPic image

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 21:54 |

به دست آوردن توبزرگترین آرزوی قلب کوچکم بود

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 15:51 |

قلبت را خالي نگه دار اگر هم روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر باشد به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ... زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز دارم

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 21:47 |

  وقتي كه نگاهم به نگاهت خيره ميشه

 دوست دارم زمان بايسته واسه هميشه

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 20:7 |

قایق عشق
 

عاشقانه ترين نگاهم را روی قايقی از باد نشاندم

و پارو زنان سوی تو فرستادم

وقتي به ساحل نگاهت رسيد

تو جشمانت را بستي و قايقم غرق شد!

 

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 20:5 |

مردان این زمانه پس نامردند گه اگر بر دست من بود همه را بر سر دار می بستم

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 23:14 |

فرشته از سنگ ميپرسه: چرا از خدا نميخواي که تورو انسان کنه؟

سنگ ميگه: هنوز اونقدر سخت نشدم که انسان بشم

 

 

Image hosting by TinyPic

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 20:20 |

ولنتاین مبارک باد

گفت بنویس

گفتم با چه بنویسم؟

گفت با استخوانت بنویس

گفتم مرکب ندارم با چه بنویسم؟

گفت با خونت بنویس

گفتم ورق ندارم بر روی چه بنویسم؟

گفت بر روی قلبت بنویس

گفتم چه بنویسم؟ ‍‍‍

گفت بنویس... دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 17:56 |

Image hosting by TinyPic
|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 21:53 |

خوشبختی

گاهی وقتها زندگی از ادم انقدر روی بر می گردونه که دیگه ادم حتی برای نفس کشیدنم مجبور میشه صدبار بار بر خودش لعنت بفرسته و تا می تونه به کسانی که اونو به این وضع انداختن نفرین کنه ولی گاهی وقتها مثل الان زندگی اونقدر با ادم سازگار میشه که ادم فکر میکنه خوشبخترین شخص دنیاست

به همین خاطر می خواهم از کسانی که باعث شدن تا من به این خوشبختی برسم نهایت تشکر را داشته باشم.مخصوصا دوست عزیزم....؟

صد با ر بدی کردی و دیدی ثمرش را                        خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 19:44 |

هيچ وقت نذار هر رهگذري که رد ميشه رو دلت يادگاري بنويسه چون بعدا پاک کردنش خيلي سختهImage hosting by TinyPic

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 17:57 |

شاید همشون اشنا باشن

        خيلي سخته كه ادم مثل                                                           

          لاله ها باطراوت باشه …                                                      

      مثل باد صباملايم و خنك باشه … 

 

  مثل آرزوها به یادماندنی باشه...

                                      

         مثل خاطره ها شيرين باشه…                                               

  و مثل پرستو ها…!                                                              

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 22:55 |

رسم عاشقی
دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...

بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،

من بنده عشقم، بنده عاشقی...

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 ساعت 22:47 |

خسته شدم از کوچه و پس کوچه‌ها، همش کوچه، هی می‌دوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشده‌های من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم می‌گردم، خودم هم که نباشم باز می دوم...
کوچه‌های بن بست، مارپیچ‌هایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمی‌شود
همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه‌ها تنگ و گشاد می‌شدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک می‌شد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمی‌کردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود.
توی یکی از پیچ‌ها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته‌ بود، ترس را خیلی کم احساس کرده‌ام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچه‌ها ترسیدم.
بالاخره انتهای کوچه‌ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می‌بارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشده‌ام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچه‌ها، سقف داشتند...
پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده‌ بودم بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پله‌های پهنی بود که پایین می‌رفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پله‌ها می‌آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می‌آمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت.
مرد لحظه‌ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...
و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می‌رفت و مرد پشت سر او با چتر.
آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله‌ها پایین رفتم...
کف زمین پر از آب بود و کمی گل‌آلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش می‌زدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 ساعت 22:45 |

___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*#####*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############*
____#################################*
______###############################
_______#############################
________*##########ilove #############
__________#########you#############
___________*#####################
____________*##################
_____________*###############
_______________#############
________________##########
________________*#######*
_________________######
__________________####
|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 23:38 |

یکی داشت و یکی نداشت
                      ...یکی داشت ویکی نداشت...

          اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من

                    ...یکی خواست و یکی نخواست...

    اونی که خواست تو بودی و اونیکه بی تو بودن رو نخواست من

                        ...یکی موند و یکی نموند...

   اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در جمعه سیزدهم مرداد 1385 ساعت 0:0 |

دل به دنبال دل
پروردگارعالم به تمام  انسانها

۲ تا گوش

۲تاچشم

۲تا پا

۲تادست

داده ولی فقط ...

۱دونه قلب داده

تا اینکه هر کسی خودش به دنبال جفت قلبش بگرده  !

 

               

 

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 22:25 |

همیشه از نگاه تو ساده عبور می کنم ... از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم ... دوباره با سلام تو تازه  می شوم ... از نفس ساده تو غرق ترانه می شوم
|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 22:49 |

فقط عشق
(نیمه شب صورتم را به خدا رو خواهم کرد)

                                         ( از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد)

ار گل پرسیدند عشق را در یک کلام تعریف کن

ـ گفت که از من زیباتر است...

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 22:24 |

پس از این عشق به هر عشق جهان می خندم...

هر که ارد سخن عشق به ان می خندم...

روزی از عشق دلم سوخت که خاکسترشد...

بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم...

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 0:14 |

داغ دل
تعریف دوستی؟

دوستی را می توان پیوند قلبها نامید و اگر قلبی مجذوب

کلام ، رفتار ویا نگاه شخصی شود ، می کوشد تا صاحب

خویش را همانند او سازد.

خدایا...

بندگی من برای تو بزر گترین افتخار من است.

                                     ***

     قطره دریاست اگر با دریاست

                                          ورنه ان قطره و دریا ، دریاست

                                     ***

 

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت 0:1 |

احساس

می گویند که شیشه ها احساس ندارند ...

اما وقتی در روی شیشه ی بخار گرفته ای نوشتم ،

          دوستت دارم

ارام گریست...!

 

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 ساعت 23:36 |

فقط به خاطر تو ای نامرد دل شکن
وقتی رفتی باز هوا بد شد ....

وقتی رفتی اسمون تر شد....

گریه ی ابرها بدتر شد....

.... روزگار از بدی بدتر شد....

                                      ***

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم

                                              که قبل از هر فریادی لازم است

                                      *** 

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود اب

                                               در بستر اب افتم و ناچار بمیرم

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 23:47 |

عشق
عشق ایستادن زیر باران و با هم خیس شدن نیست

عشق ان است که یکی برای دیگری چتر شود و او هرگز

نفهمد چرا خیس نشد!!!

.......................

کلید زندگی قفل تمام

زیبایی های دنیا را

باز می کند...

 

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 23:33 |

وادی عشق
عشق کور می کنه و عاشق کوره!

عشق نمی میره*** عشق کم نمی شه

عشق تعریف نمی شه ولی دیده می شه 

              بیان نمی شه

عاشق رسواست واز این رسوایی ترسی نداره

<< عاشق زود شناخته می شه>>

          ... عشق زیباست...

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 22:49 |

________________________*love*__*love*_____*love*___*love* ______________________*love*______*love*_*love*_______*love* _____________________*love*__________*love*___________*love* _____________________*love*__________________________*love* ______________________*love*________________________*love* _______________________*love*____???? ????? ????___ * love* _________________________*love*___________________*love* ___________________________*love*_______________*love* _____________________________*love*___________*love* _______________________________*love*_______*love* _________________________________*love*____love* ___________________________________*love*love i verey love you?
|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 22:22 |

                   ...به نام تک نوازنده ی گیتار عشق... 

ای کاش قطره ی اشک بودم از

چشمانت به دنیا امده و در

گونه هایت زندگی می کردم و با

گرفتن بوسه از لبانت جان می سپردم.

نمی دانم از چه سخن بگویم 

از مهر و وفايي كه با بودن تو به وجود امده

و با عشقي كه با تو به وجود امده...

 

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 23:11 |

الهی
                                 به نام کلید دار عشق

خدایا هر انکه دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن برتر است.

و به هر انکه دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق هم برتر است.

                    بمیرد انکه را غربت بنا کرد 

                                                مرا از تو ، تو را از من جدا کرد 

                           << در حسرت دیدار تو اواره ترینم>>

 

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 22:57 |

تنهایی
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست...

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در ان نیست...

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست...

تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه ی تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست

و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...

 

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 0:17 |

در این خاموشی لبها نگاهت صد زبان دارد

سرود عشق را

از یار پنهان میکنی

تا کی...؟

                                       <<<  خدایا  >>>

مگذار دعا کنم که مرا از دشواری ها وخطرهای زندگی مصون

داری، بلکه دعا کنم تا در رویارویی باانهابی باک وشجاع باشم.

مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکین دهی! بلکه توان چیرگی بر

ان را به من ببخشی.

   دل که در دایره ی عشق در اورد مرا

                           همچو شمع اتش سوزان به سر اورد مرا

 

 

|+| نوشته شده توسط مرد تنهای شب(حامد و آرزو) در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 22:45 |

uBoy.Cjb.Net ----> Cursor By BP-Grafix.net